مرکز خدمات مشاوره ای طلوع
آرزو بود که روزی پسرم شاد شود خنده بر لب چو گل لاله داماد شود
لیک استاد ازل حجله دیگر آراست آنکه میخواست که آن غنجه گل شاد شود
هرگز آن چهره ی زیبا نرود از یادم وقت آن بود که سر و قد آزاد شود
دوستانش همه گویند که او شیرین بود کیست آنکس که در این معرکه فرها دشود
چمن حسن نروئید به رخساره ی او عاشقی بود همی خواست دل شاد شود
من چه گویم که لطافت شبیه شبنم فکرش این بود پاکیزه به میعاد شود
چشمم افتاد به چشمش قلم از دستم فتاد ناله ای بر شد و میرفت که فریلد شود
پیر میخانه به او جامی گلگون داد تا شود مست می و همراه استاد شود
قطرات می گلگون که در آمیخت بجون شعله ای گشت که سوزنده بی داد شود
خون دل خورد بسی پیر جمارانی ما تا که این باغ بر افروزد و آباد شود